این روزها
از دیوارها می بارد، رگبار تنهایی
این روزها
داروی مسکن گلوله خوب جواب می دهد
سوال نکرده، جواب میدهد!!!
من از تقدیر بیزارم
از حرف، کلمه، رمان،... از شعر بیزارم
خط خطی دوست دارم و خالی
من رفته ام، تو رفتی
هرچند رفتن همان آمدن است، جایی دیگر، کسی دیگر
تعادل نیست
عروسی عروسک آزاده، آراسته، ایستاده
مردم غرق خوابند و من غرق در خاک
تاریکی بد است و روشنایی آزار دهنده
بودن زجر است و خاطره ویران کننده...
من رفته ام دیگر
همان طور که هیچ کس باز نگشت...
6 تیر 1388 (ترکیه)
لینک
|
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 4:10 توسط بهروز باقري |
چه دیر آمده ای!
کجای جغرافیای مشوش ذهنم
یا تکه های زخم خورده ی دلم
جایت بدهم؟؟
تو نبودی، هیچ کس نبود!!...
من آن روز را که دستهای بی جانم، زیر فشار آهن پاره های
زورگویان خرد شد فراموشم نمی شود،
اشکهایش را یادم نمی رود
درونم چه زجر کشید...
تو نبودی، هیچ کس نبود
از پلکهایم خواب می بارد، بیست و چهار سال است
امشب تا قبرستان خاطراتم پیاده رفتم، چه فرق کرده بود
جای تیر چراغ برق هایش، درخت کاشته بودند
چه حوصله ای داشتند..
مادربزرگم آرام خوابیده بود، مثل همیشه
من سر قبر خدا گریه کردم،
گناهانش را بخشیدم...
کاش بدانی که در تنگنای چشمان خسته ام چه می گذرد
قلب کوچکت را می فهمم
...راهی برایم نیست
2 فروردین 1388 (ترکیه)
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 4:52 توسط بهروز باقري |
انگار پنج سال است
دنیایم به وسعت یک کف دست
به بلندای خیابانی پر تصویر، پر مردم
که صورتهای شطرنجی اشان خیره است بر من
شنیدم باز
شنیدن هایی که اگر نخواهی مجبوری
غربت یعنی هنگام گفتن، حرفهایت را خوردن
یعنی در اوج لذت آدمها ، آرام مردن
غربت یعنی تضاد
غربت جابجایی محسوس انسانهاست در روان آدمی.
آبان 1387 - ترکیه
لینک
|
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 17:13 توسط بهروز باقري |
سوختگان ساده ی شادابی ها
فصل به فصل، سطر به سطر
باران هم که آمد من ندیدم!!
چه بوی خاک رطوبت زده ای...
آب پاشی می کنند جهنم را
که فضای غمزده اش،
هزاران بار تحقیر آمیز تر از زایش آدمیست.
خدا آنجاست، بسته
صلیبی چهار طبق
با کراواتی مشکی، گره زده
همان بوی عطر سرسام آورش
حق داشتم
آخرین بوسه را به سیگار مصیبت زده ام میزنم.
آنجا که تلاشی نباشد برای کشتن، وقت خودکشی ست.
مرداد 1387 - ترکیه
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:36 توسط بهروز باقري |
چه سنگین است درونم، خالی، زرد
فکرش راحت بود
کودکانه هایم برایم طوطی وار، دست می زنند، می رقصند
و صدای آرام ساز دهنی تو خوابم می کند
سالهایی که همه را گریه کردم
چه حرفهای نزده، که واژه به واژه درونم سقط شد
صدای قدمهای نازک پای پروانه ست، پله های زندگی را می رفت
زمین خورد ، ولی می رود. می دانم که می رود.
و من آن روز هستم، مادرم می خندد باز.
و تو
چه با زخم های تنم آشناست چشمهایت
من چه نگران
در کوچه پس کوچه های سرد و وحشی شهر دنبالت دویدم
و تو چه بی تفاوت
شادیهات را زار زار به غریبه ها می دادی
آنجا که معصومیت بخش می کردند، تو سهم مرا دزدیدی
شانه هایم بویت را می دهند هنوز
می سپارمت به آنکه بالاتر از آسمان لاجوردیمان زندگی می کند
می روم و می سازم.
آن روز هستم، مادرم می خندد باز...
خرداد 1387 - (ایران)
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:3 توسط بهروز باقري |