...و من خیابان های تنهائی ام را می گذراندم
صاف و مستقیم، اما تاریک
ترسانم
سیاه پوشانی که با ناخن هایشان
نوک پیکان اعصاب را نشان رفته اند
سفید پوشانی که می خوانندم
برای فرار از تنهایی خود
بی رنگانی بی تفاوت، که جنون می بینندم
از تمامی مخلوقات
که یا خالقی کم عقل دارند، یا ندارند
می خواهم تمام دنیا را بخوابم
بیدار که شدم، تو این نباشی، او آن نباشد
من نباشم،
خدا باشد...
دودش یعنی مرگ سلول های خاکستری
هیچگاه نفهمیدم
چه بود، چه شد، چرا؟
3 مهر 1388 (ترکیه)
لینک
|
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:28 توسط بهروز باقري |
دیروز گفتند کوچکی، امروز می گویند پیر شده ای
عوض شده ای
سرد شده ای
من هویت را جز به جز وجودم گشتم...
سخت تر از مرده دنیا آمدن نوزاد
پست تر از التماس کردن یک مرد
به چشمانم شک کردم
اگر من خاطره ها را سوزاندم
تو زندگی را دود کردی
اگر من ذهن را کشتم
تو روح را خوردی
اگر من گذشتم
تو فرار کردی
من همانم که هستم
من همانم که بودم...
13 مرداد 1388 (ترکیه)
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:12 توسط بهروز باقري |
این روزها
از دیوارها می بارد، رگبار تنهایی
این روزها
داروی مسکن گلوله خوب جواب می دهد
سوال نکرده، جواب میدهد!!!
من از تقدیر بیزارم
از حرف، کلمه، رمان،... از شعر بیزارم
خط خطی دوست دارم و خالی
من رفته ام، تو رفتی
هرچند رفتن همان آمدن است، جایی دیگر، کسی دیگر
تعادل نیست
عروسی عروسک آزاده، آراسته، ایستاده
مردم غرق خوابند و من غرق در خاک
تاریکی بد است و روشنایی آزار دهنده
بودن زجر است و خاطره ویران کننده...
من رفته ام دیگر
همان طور که هیچ کس باز نگشت...
6 تیر 1388 (ترکیه)
لینک
|
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 4:10 توسط بهروز باقري |
چه دیر آمده ای!
کجای جغرافیای مشوش ذهنم
یا تکه های زخم خورده ی دلم
جایت بدهم؟؟
تو نبودی، هیچ کس نبود!!...
من آن روز را که دستهای بی جانم، زیر فشار آهن پاره های
زورگویان خرد شد فراموشم نمی شود،
اشکهایش را یادم نمی رود
درونم چه زجر کشید...
تو نبودی، هیچ کس نبود
از پلکهایم خواب می بارد، بیست و چهار سال است
امشب تا قبرستان خاطراتم پیاده رفتم، چه فرق کرده بود
جای تیر چراغ برق هایش، درخت کاشته بودند
چه حوصله ای داشتند..
مادربزرگم آرام خوابیده بود، مثل همیشه
من سر قبر خدا گریه کردم،
گناهانش را بخشیدم...
کاش بدانی که در تنگنای چشمان خسته ام چه می گذرد
قلب کوچکت را می فهمم
...راهی برایم نیست
2 فروردین 1388 (ترکیه)
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 4:52 توسط بهروز باقري |
انگار پنج سال است
دنیایم به وسعت یک کف دست
به بلندای خیابانی پر تصویر، پر مردم
که صورتهای شطرنجی اشان خیره است بر من
شنیدم باز
شنیدن هایی که اگر نخواهی مجبوری
غربت یعنی هنگام گفتن، حرفهایت را خوردن
یعنی در اوج لذت آدمها ، آرام مردن
غربت یعنی تضاد
غربت جابجایی محسوس انسانهاست در روان آدمی.
آبان 1387 - ترکیه
لینک
|
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 17:13 توسط بهروز باقري |