كنار مشتي خاك.... در دوردست خودم تنها نشسته ام.
اوج خودم را گم كرده ام.
مي ترسم از لحظه ي بعد و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد.
برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا!
بوي ترانه اي گمشده ميدهد... بوي لالايي كه روي چهره ي مادرم نوسان ميكند.
از پنجره غروب را به ديوار كودكي ام تماشا ميكنم.
بيهوده بود.... بيهوده بود.
خورشيد در پنجره ميسوزد.... پنجره لبريز برگ ها شد. با برگي لغزيدم.
انگشتم خاكها را زير و رو ميكند
و تصويرها را بهم ميپاشد... مي لغزد.... خوابش مي برد.
به ناگه كسي روي خاكستر بال هايم را مي رود.
دستي روي پيشاني ام كشيده شد.
لب هايش پر از سكوت بود..... انگشتش به هيچ سو لغزيد.
ناگهان طرح چهره اش از هم پاشيد و غبارش را باد برد.
روي علف هاي اشك آلود براه افتادم.
خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام.... درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده.
برگ هايش خوابيده اند... شبيه لالايي شده اند. گهواره اي نوسان ميكند.
سنگ ها را مي شنوم: ابديت غم.
سپيده دم روي موج ها ريخت.
چهره اي در آب نقره گون به مرگ ميخندد..... در مه تصويرها قبرها نفس مي كشند.
لبخندش به خاك مي ريزد. ابديت در شاخه هاست.
كنار مشتي خاك
در دور دست خودم...تنها نشسته ام. برگ ها روي احساسم مي لغزند.
لینک
|
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 1:39 توسط بهروز باقري |
و خداوند ما را به سختی امتحان کرد
این قافله ی عمر عجب میگذرد !!
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 2:24 توسط بهروز باقري |
از این دوباره خستگی می بارد
از این چاره ام که آغوشی است
گریه سرش را در من فرو برده
خراب من و این جام که مرگ بر من می ریزد
فراموشی زندگیست که به خود می پناهدم
بی پناهم
بی پناهم به این کوچه٬ خیابان
حتی به تمام آدمها
کسی مرا بر میدارد بی خودم می برد
دور دست را دوباره می سازم
تباه را میسازم
از ابتدا همه چیز به مرگ ربط داشت
که رنگ های دیگر مرده اند
وقتی رنگ برنده خاکی است
مرگ٬ خاکی را که دریافته ایم پس می گیرد
روزها را پس می گیرد
شب ها را پس می گیرد
سال ها را پس می گیرد....
لینک
|
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 4:53 توسط بهروز باقري |