تبليغاتX
خط خطی های صاف یک ذهن بیمار

خط خطی های صاف یک ذهن بیمار

نمی ارزد

شب شراب

نیرزد

به بامداد خمار

...

لینک | نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 0:35 توسط بهروز باقري |

د.د

اوایل کوچک بود.

یعنی من اینطور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگتر از دل میشود٬ می ترسم.

 از چیزهایی که برای نگاه کردنشان - بس که بزرگند - باید فاصله بگیرم٬ میترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه اش کنم٬ به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لج ام گرفته است.فکر می کردم همیشه کوچیکتر از من باقی خواهند ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.

 اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آنقدر که وسعتش  از مرزهای "دوست داشتن" فراتر رفت. آنقدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را٬ برای لحظه ای هم که شده٬ بیندازم روی زمین.

لینک | نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 2:8 توسط بهروز باقري |

منو

خانه

مكاتبه

آرشيو

نوشته‌های قبلی

مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
آذر 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384

پیوندها

تي تي

دوستت دارم

آهنگ وبلاگ

ساعت

Copyright © 2005-2006. All Rights Reserved