صبح نمناک عمیقی بود
و مرا کشان کشان به دادگاه زمان رسید
چشم قضات پی تیرباران آدمیت٬
من ساده همچنان پی عشق می گشتم.
چه بامداد آخر هم که زیبا بود
باز در خواب دیدم٬ تن سرد درخت ستایش را
کودکی خندان تکیه کرده
گو در امروز نبود که فردا را به ابدی ندید
خنجر جلاد سکوت زمان را گفت بیدار٬
درونم زجر کشید...
من چه ساده پی عشق می گشتم.!!
فروردین ۱۳۸۶
لینک
|
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:20 توسط بهروز باقري |