كوهها زيبائند. چه استوار٬ مصمم.
فريادم فضاي انتهايي بي طرح دشت را مي شنود.
شمع مرده٬ پنجره نفس مي كشد. پروانه بيدار٬ هر چند ناتوان.
طلوع طلائي صبح است باز.
ديروز از گلدان خالي تنم دستي روئيد٬ امروز پرپر شد
كاش اطلسي هاي هميشه را كاشته بودم٬ حسرتش كمتر بود.
بايد بروم
درد زخم سرد بودن٬ امانم بريد -همنوع
من اينجا ريشه در خاك بودم٬ ريشه ام كندند و سوزاندند
كوچه آرام اقاقي پر ز درد ويرانگيهاست امشب.
هر كجا باشم هستم سهراب٬ اين بهتر شد
فطرت من مال اينجاست٬ من نفسم٬ شوقم٬ عشقم... اينجاست.
جسمم نبود چه اهميت دارد؟!!
كاش غربت٬ آسمانش همين رنگ باشد٬ شايد.
مهر ۱۳۸۶
لینک
|
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 2:25 توسط بهروز باقري |