هیچ چیز، تقدیم به هیچ کس.
عادلانه است
یکی را فریاد زد
صورت وحشی ام را
حمله ی ناجوانمردانه باد می تراشد.
شاخه ها باز، آرام می رویند بر من
می خندم این بار، بر اشکی که خلوتی را جست. عمرش نبود
یادم از بلندای پنجره ی آسمان
می افتد به زمین.
کوچه را می بینم، خون می ریزد
نه
جاری بر من، می گذرد.
می رود ... و می رود ... و میرود...
خواهرم زمزمه میکرد: داستان عجیبی ست که فراموش شدگان،
فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند.
لینک
|
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:0 توسط بهروز باقري |