چه خواب سرطان زائی
سودابه
زیر فشار انگشتان باریکش، جمجمه ام له شد.
می زند چشمم را
از پشت شیشه ی مشجر پنجره ی اتاقم هم
خورشید
پوچی نزدیک است.
چه همه اشرف مخلوقات، تکه آهن های پاره
در بن بست شهوت اسیر.
یکی بالاتر
قدم، رسیدن به مرز فاحشگی یک مرد.
باید بیدار شوم.
پوچی نزدیک است.
اردیبهشت 1387
لینک
|
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:13 توسط بهروز باقري |