چه دیر آمده ای!
کجای جغرافیای مشوش ذهنم
یا تکه های زخم خورده ی دلم
جایت بدهم؟؟
تو نبودی، هیچ کس نبود!!...
من آن روز را که دستهای بی جانم، زیر فشار آهن پاره های
زورگویان خرد شد فراموشم نمی شود،
اشکهایش را یادم نمی رود
درونم چه زجر کشید...
تو نبودی، هیچ کس نبود
از پلکهایم خواب می بارد، بیست و چهار سال است
امشب تا قبرستان خاطراتم پیاده رفتم، چه فرق کرده بود
جای تیر چراغ برق هایش، درخت کاشته بودند
چه حوصله ای داشتند..
مادربزرگم آرام خوابیده بود، مثل همیشه
من سر قبر خدا گریه کردم،
گناهانش را بخشیدم...
کاش بدانی که در تنگنای چشمان خسته ام چه می گذرد
قلب کوچکت را می فهمم
...راهی برایم نیست
2 فروردین 1388 (ترکیه)
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 4:52 توسط بهروز باقري |