دوباره
جسم رنجورم را خون روزها سیراب شد دیگر
چنگ زدم نقاب صورت را
عکسم در آیینه ی شب شکست.
مجازات ظالمانه عشق٬... هفته ایست.
من روشنایی باران را دیدم٬ با اشکم درآمیخت
بهار را در تن عروسکی بوئیدم
حسرت را٬ از کودکی آموختم٬ بادبادک از دستش رها شده بود
دخترکی با موهای بافته٬ مرا به دنیای ساده زیبایی هایش برد.
...
جاودانگی را یاد گرفتم٬ از سنگ قبری٬
نوشته بود: روزی باز ترا خواهم دید.
تیر ۱۳۸۶
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۶ ساعت 1:59 توسط بهروز باقري
|