چه سنگین است درونم، خالی، زرد
فکرش راحت بود

کودکانه هایم برایم طوطی وار، دست می زنند، می رقصند
و صدای آرام ساز دهنی تو خوابم می کند

سالهایی که همه را گریه کردم
چه حرفهای نزده، که واژه به واژه درونم سقط شد

صدای قدمهای نازک پای پروانه ست، پله های زندگی را می رفت
زمین خورد ، ولی می رود. می دانم که می رود.

و من آن روز هستم، مادرم می خندد باز.

و تو

چه با زخم های تنم آشناست چشمهایت

من چه نگران

در کوچه پس کوچه های سرد و وحشی شهر دنبالت دویدم

و تو چه بی تفاوت

شادیهات را زار زار به غریبه ها می دادی

آنجا که معصومیت بخش می کردند، تو سهم مرا دزدیدی
شانه هایم بویت را می دهند هنوز

می سپارمت به آنکه بالاتر از آسمان لاجوردیمان زندگی می کند

می روم و می سازم.

آن روز هستم، مادرم می خندد باز...

                                                                                                      خرداد 1387 - (ایران)